The Theory Of Everything

رندوم 0947

چهارشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ق.ظ

نمیدونم دلیلش چیه که هربار میام توی وبلاگم و متنهای قبلیم رو میخونم دوس دارم فقط سریع پاکشون کنم و اصلا ازشون خوشم نمیاد. انگاری که خیلی سظحی ان یا .. نمیدونم. به هرحال انگار بازم اینجا نسبت به هرجای دیگه ای واسه ی نوشتن و خالی شدن خیلی بهتره. نمیدونم این حس منه یا واقعیت اینه، احساس میکنم واقعا کسی رو ندارم که بتونم راحت حرفامو باش بزنم. اصلا نمیدونم آیا این یه مشکله یا اینکه من نباید انقد دنبال یه آدم باشم که باهاش حرف بزنم و باید خودم همه چی رو حل کنم. 

دوس دارم از این به بعد سعی کنم  بیشتر حس و حالامو اینجا بنویسم. هرچند که خواننده ی خاصی ندارم ولی واسه دل خودم بنویسمشون. شاید هم همیشه دلم نخاد پاکشون کنم و یه روزی بشه که دیگه متنهای قبلیمو نگه دارم و حتی ازشون خوشم بیاد!

 

الان، 11:50 دیقه سه شنبه 15 اسفند 96، یه سری موضوعاتی هست که شاید اگه حل بشن خیلی حالم عوض بشه. قطعا یکیش کمرمه، که بخاطرش نمیتونم برم بدنسازی و به طبع نمیتونم هیکلی که دوس دارمو داشته باشم. و رشته های ورزشی ای که عمیقا عاشقشون هستم رو ادامه بدم. ورزش همیشه قسمت بزرگی از هدف و آرزوهام بوده اما خیلی توش موفق نبودم، حالا به هردلیلی.

مشکل بعدی اینه که به بلد بودن زبان انگلیسی شدیدا نیاز دارم، چون یکی از مهمترین مسائل واسه اپلای کردنه. از طرفی دانشگاه، نمره های ترمهای قبلی، تلاش نکردن و تنبلی کردن(که دلیلشو نمیدونم واقعا) اینا همش ذهنمو درگیر میکنه.

اینی که فکر میکنی یکی ازت خوشش میاد و بعد تو از اون خوشت میاد اما بعد میبینی انگار اصن محلت نمیذاره. کسی که حتی سلام هم نکردی بهش، ولی نمیدونم چه سِری داره که خوشت بیاد ازش. اونقدری که پاشی بخاطرش بری دانشگاه(یک ساعت و نیم مسیر) تا فقط چند ثانیه وقتی رد میشه میره کلاس ببینیش! و حتی کلاس بعدیتو هم نری که تا کلاسش تموم شد باز ببینیش. هردوبار منو نگاه کرد، اما ... واقعا نمیدونم چه حسی پشت نگاهش بود! حتی بعد کلاس تعقیبش کردم ببینم کجا میره، و رفت مسجد! و من یک ساعت و ربع منتظرش وایسادم تا بیاد اما نیومد! و توی این مدت با خودم کلنجار میرفتم که برم و باهاش حرف بزنم!کاری که تاحالا نکردم!

نمیدونم باید از این حس بدم بیاد، یا اینکه چیز بدی نیست. نمیدونم...

به هرحال تاحالا شده چندین بار از آدمایی خوشم بیاد اما نتیجه ای نداشته باشه. واسه همین یکم بیخیال شدم توی این موارد! سعی میکنم خیلی خودمو اذیت نکنم! اما یه حس بیخیالی و کراش داشتن مخلوطه!

 

و مهمترین مسئله، هدفه. هدف اصلی زندگی. اینکه چرا دارم نفس میکشم، چرا میرم دانشگاه، چرا اصن ورزش میکنم، میخوام به کجا برسم؟

همیشه ابن سوال و معما باعث میشه سکوت کنم و توی فکرام غرق بشم...

  • rachel plt

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">